و حرفهائی هست برای نگفتن، حرفهائی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورد...
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بیقرار و طاقت فرسا... ●●●
● آرزو میکنم همیشه یادم بمونه بیشتر از خودم منو دوست داری، حتی مواقعی که حس میکنم تنهام!
● آرزو میکنم، وقتی را داشته باشم برای فکر کردن، به آنچه بودم-هستم و .... خواهم بود!
● آرزو میکنم بتونم همونی باشم که تو میخوای!
● برای زمانی که مغرورم آرزو میکنم. بفهمم اونقدرها بزرگ نیستم که فکر میکنم.
● و برای زمانی که خودخواهم، ... بفهمونی م وجودم به تو وابسته ست.
● خیلیایی هستن دور و برم که آرزوشون یه لحظه در آرامش زندگی ِ کردنِ ، آرزوم به آرزو رسیدن اوناس.!
● و مهمترین; زندگی یه نعمته، آرزو میکنم بتونم به بهترین نحو برای رسیدن به هدفهام تلاش کنم.
● دوست دارم سالِ دیگه که میام اینجا، به همه ی آرزویایی که داشتم برسم. حتی به همه ی اون آرزوهایی که فقط به خودت گفتم! کمکم میکنی.... شکی ندارم.
یکی از حسای قشنگ دنیا اینه که بفمهمی یکی به دعاهای تو ایمان داره!
شبِ آرزوها. داره میاد..درست یه هفته دیگه! اگه دلتون گرفت و آرزویی کردید منو هم یادتون نره!
و ثبت میکنم تا یادم نره زندگی مجموعه ی تمام آرزوهاییه که داشتم ولی نتونستم بهشون برسم، و اونایی که خواستم و بهشون رسیدم!
● آرزو میکنم، یادم نره اومدنم به این دنیا واسه چیه؟ و رفتنم خیلی زودتر از اون چیزی ِ که بشه پلک زد!
صدای باد می آید ، عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره...
سالروز آزاد سازی خرمشهر گرامی باد
با خود میگفتم از دوازده مهرماه ۱۳۵۹ چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای می نهادی خرمشهر نبود خونین شهر نیز نبود ... این شهر دروازه ای در زمین داشت و دروازه ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی آن دروازه آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می شد و جز مردان مرد را به آن راه نمی دادند. با خود می گفتم: جنگ برپا شده بود تا محمد جهان آرا به آن قافله ای ملحق شود که به سوی عاشورا می رفت . یک روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد . پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. سال ها از آن روزها می گذرد و آن جوان بسیجی دیگر جوان نیست جوانی او نیز در شهر آسمانی خرمشهر مانده است اما آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفوظ داشته اند پیر شده اند و پیر تر کودکان می انگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارد اما چنین نیست و بر همین شیوه دهها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است و کوتاهی آنچه اکنون از گذشته های خویش به یاد می آوریم یک روز آتش جنگ ناگاه جسم شهر را در خود گرفت آن روزها گذشت اما این آتش که چنگ بر جسم ما افکنده هرگز با مرگ خاموشی نمیگیرد آن نوجوانان شهید و دلاوران شهید چهارده پانزده ساله اکنون به سرچشمه جاودانگی رسیده اند آنان خوب دریافتند که برای جاودان ماندن چه باید کرد سخن عشق پیر و جوان نمی شناسد ! آیا نوجوان و چهارده پانزده ساله های امروز می دانند که در زیر سقف مدرسه های خرمشهر در آن روزهای آتش و جنگ چه گذشته است ؟ رودخانه ی خرمشهر آن روزها هم بی وقفه گذشته است و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقف شد کشتی ها به گل نشستند اتومبیل ها گریختند و شهر خالی شد رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات حقیقی مردان خدا ققنوس وار ازمیان خاکستر نخل های نیم سوخته خانه های ویران اتومبیل های آتش گرفته کشتی های به گل نشسته سر بر آور د. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست و جوی شهدا به قبرستان می کشاند . شور زندگی یک بار دیگر مردمان ما را به خرمشهر کشانده است شاید آنان در نیابند اما شهر در پناه شهداست خرمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد مسجد جامع خر مشهر قلب شهر بود که می تپد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود مسجد جامع خرمشهر مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بی پناهی پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط خرمشهر کوچ کنند باز هم مسجد جامع مظهر همه ی آن آرزویی بودکه جز در باز پس گیرآورده نمی شد. مسجد جامع همه ی خرمشهر بود قامت استوار ایمان ایران شهر بود. شب آخر شهید جهان آرا یک حرکت امام حسینی انجام داد زمانی که مقرها را در خرمشهر زدند بچه ها در خرمشهر مقری نداشتند و به آن طرف شهر رفتند او همه ی بچه ها را جمع کرد و گفت اینجا کربلاست و ما هم با یزیدی ها می جنگیم ما هم اصحاب امام حسینیم تا این را گفت برای همه صحنه کربلا تداعی شد گفت من نمی توانم به شما فرمان بدهم هر کس می تواند بایستد و هر کس نمی تواند برود اما ما می ایستیم تا موقعی که که یا ما دشمن را را از بین ببریم و یا دشمن ما را به شهادت برساند منتهی هر کس می خواهد از همین الان برود بچه ها آن شب همه بلند شدند و او را بغل کردند و بوسیدند و با او ماندند کربلا قرار گاه عشاق است و شهید سید محمد علی جهان آر ا چنین کرد تا جز شایستگان در کربلای خرمشهر استقرار نیابد شایستگان آنان که قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است که ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد شایستگان جاودانند جنگ بر پا شد تا مرد ترین مردان در حسرت قافله کربلایی عشق نمانند در پس این ویرانی ها معارجی به سال ۶۱ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن امام عشق حسین بن علی (ع) آغوش بر گشوده بود رزم آو ران از این منظر آسمانی به جنگ می نگریستند که در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است با وضو وارد شوید این جمله را یک جوان بسیجی مردی از سلاله ی جوانمردان بر تابلوی دروازده ی خرمشهر نگاشته بود و خود نیز بعدها در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید.
شهید سید مرتضی آوینی

پیشاپیش فرارسیدن سال ۹۱ را به همه ی دوستان عزیز تبریک عرض کرده
با آرزوی سالی پر از برکت و رحمت الهی را برای شما
در لحظه قشنگ تحویل سال
ما رو از دعای خیر خودتون بهرمند سازید
***
خدای من یک سال گذشت
هر چه کردم ٬ دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل
هراسان شدم٬ پناهم دادی٬ بیمار شدم٬ شفایم دادی
آرامش و امنیت که رسید٬ طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من٬ یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه
پی تقدیری نیکو٬ پرسان می گشتم٬ شب قدرمرا خواندی بر سر خانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم
و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود٬ قلم رحمت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را
هیهات!
با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر
آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت
خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصدو شصت و پنج روز
هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم
پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد بردم
خدای من٬ یک سال گذشت و چهار فصل و ...
چه می گویم؟!
خدای من یک سال گذشت٬ ده ٬ بیست ٬ سی .....سال
هر چه کردم٬ دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من٬ چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است که رهایم نمی کنی؟
چگونه است که هرگز٬ هرگز از تو ناامید نمی گردم؟
این چه رسم خدایی است؟
خدای من٬ آواز ملکوتی یا مقلب القلوب و البصار می آید
تو مرا می خوانی که بخوانمت؟
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول احول والحوال
خدای من بندگی ام را بپذیر ٬ التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال
خوب من٬ بوی عطر تحویل می آید
چه مبارک تقدیری!
به نقل از مجله موفقیت